مرا ببر به روزگاری که هیچ کس به خاطرش ندارد…

از آن سوی گنجه به آن سمت دریا

در حد فاصل تیر چراغ برق تا قصر کایرپاراول

قلمرویی است که نارنیا می خوانندش؛

“نارنیا، نارنیا، نارنیا، بیدار شو، عشق بورز، اندیشه کن، سخن بگو. درخت های روان باش، جانوران سخنگو، آب های ملکوتی.” ¹

تو که در نبرد بوده ای؛

ای عزیز ترین ²

مرا ببر آن جا

بگذار خاطره ی جهان گرد از دلم محو شود

بگذار که بار دیگر زندگی کنم

در روزگاری که هیچ کس به خاطر ندارد اَش

یلدای 1388

1: از کتاب “خواهر زاده ی جادوگر” ششمین جلد از مجموعه تواریخ نارنیا. فصل آفرینش.

2: منظور لوسی پونسی، کوچکترین خواهر پیتر شاه کبیر از خانواده ی چهارنفره ی حکمرانان نارنیا است. اصلان، شیر بزرگ و فرزند امپراطور آن سوی دریا بار ها او را به این نام خطاب می کند.

*  *  *

شاید کسی که مجموعه تواریخ نارنیا رو نخونده باشه این پست به نظرش کمی عجیب بیاد. کتاب کودکانی که این قدر محبوب شد، در روح مخاطب هاش جا گرفت و واقا تاثیری گذاشت که شاید هیچ وقت هیچ کتابی نتونه روی هیچ کس بزاره. نقل به مضمون از آرمان سلاح ورزی که: “وقتی بچه بودیم معنای پشت استعاره ی هیچ کدوم از عناصر داخل این کتاب رو نمی فهمیدیم ولی به هر حال تاثیر خودش رو گذاشت.”

وقتی این کتاب رو تموم کردم، یا داشتم یکی از مجلد هاش رو می خوندم از آسمون داشت پر می بارید. خب شاید باورتون نشه (از نظراتی همچون کفتر پر می زد، یه نفر بالشت می تکوند و… به شدت استقبال می کنیم!) که خب حق هم دارید.

راستی امشب شب یلداست، شاید مفهوم طبیعی این شب با حرف های این کتاب شاهکار دایی لوییس عزیزم بی ربط نباشه. یلداتون مبارک

پ.ن: چیزی که باعث شد این شعر رو بنویسم؛ پست یکی از دوستان راجع به این که ایا دورانی بوده که مردم ایمان و باور داشته باشن و عکس بالای صفحه که تو وبلاگ دوست، خواهر و همسایه ی روز نوشته ها و یک کمی چیز های دیگه به شدت خود نمایی می کرد.

*  *  *

راجع به خود عکس:

عکاس: سمیه کرمی

مکان: ایستگاهِ دو کوه‌نوریِ توچال، (مسیر بام تهران)

تاریخ: 26 آذرماه 1388 دقایقی پس از غروب خورشید.

لینک در وب شات

لینک در خود وبلاگ

گربه های فِنقِل شهر ما!

خیلی از دوستانم می دونن که من آدم سبزی ام، نه آقا جان سو تفاهم نشه؛ منظورم حامی محیط زیسته. طرفدار جان لنون کبیر (گویا ایشون و اعضای گروه بیتلز گیاه خوار بوده و هستند) و طبیعت گرایی و این جمله که “زمین تنها مامن ماست”. این روز ها که اجلاس کپنهاگ داره برگزار می شه و سبز های اون ور (بابا به خدا اینا با اونا فرق دارن) حسابی راه پیمایی کردن و “زمین را حفظ کنید” و این که “سرمایه داری بحرانه” و… من حسابی حسرت خوردم که کاش ما هم تو ایران از این حرکت ها در راستای حفظ محیط زیست می زدیم. البته خیلی ها هستند که دارن فعالیت می کنن، آخر هفته ها کوه می رن آشغال ها رو جمع می کنن، برا خودشون ان. جی. او دارن و از این حرف ها. ولی واقعیتش اینه که تو کشور ما از این حرکت ها خیلی کم اتفاق می افته دلیلش هم اینه که چنین چیزی در سبد دغدغه های مردم وجود نداره.

من سعی می کنم از این به بعد به نوبه ی خودم سهم بیشتری برای این کار ها داشته باشم و احتمالا گه گداری در “آن سوی گنجه” با پست های مشابه این برخورد داشته باشین. برای شروع یه موضوع خیلی ساده به ذهنم رسید که البته هیچ ربطی به اجلاس کپنهاگ نداره!

فارغ از این که شما گربه ها رو دوست دارید یا نه گربه ها از بدو خلقت بشریت حیوون های مفیدی بودن. اگر هم که نبودن همین که حیوونی! هستن دلیل خوبیه تا ما شهروندان متمدن امکانات رفاهی خوبی رو براشون فراهم کنیم. پیشی های گرسنه و بیچاره که الان تو سرما جلو در خونتون منتظرن تا مهربونی دستای گرم شما نوازش گرشون باشه.

پس اگر که امشب غذای چرب و چیلی خوردین، مثلا مرغ، به جای این که استخون هاش رو بریزید تو سطل آشغال تو یه پیش دستی کنارشون بزارید و هر زمانی که می رین کوچه کنار باغچه، و یا در محلی کم رفت و آمد بریزیدشون تا پیشی ها بیان و بخورنشون. لازمه که نکته های زیر رو در مورد این ماموریت سبز ذکر کنم:

1- گربه ها موجودات شرطی ای هستن. پس یک نقطه ی ثابت رو برای این کار در نظر بگیرید تا هم اونا غذار رو راحت تر پیدا کنن و هم محیط کم تر آلوده بشه.

2- این کار شما چند تا خوبی داره:

. گربه ها گشنه نمی مونن.

. گربه ها تپل تر و خوشگل تر می شن و شهر قشنگ تری خواهیم داشت.

. گربه ها دیگه پرنده ها رو نمی خورن.

. گربه ها دیگه به سطل های مخصوص دفع زباله شبیخون نمی زنن در نتیجه شهر تمیز تری خواهیم داشت.

3- با همسایه ها و دوستانتون این کار خیر رو در میون بگذارید.

4- من یه خاله ی خیلی مهربونی دارم که این کار رو برای پرنده ها می کنه. می تونید از بالکن خونتون برای دون دادن به پرنده ها استفاده کنید چون اون ها هم شرطی می شن. گندم و ارزن قیمت چندانی ندارن ولی کار ارزشمند و قشنگیه.

درباره ی عکس: یک کوچه باغ قشنگ تو ی یک شهر کوچیک. من احتمالا دوازده سال داشتم.

هوا نمناک است

شب را روی علف های جارو عشق بازی کردیم

و تا صبح به صدای جانواران گوش سپردیم

“اَوووو، واق واق، هو هو، چیک چیک”

حشرات زیر خاک حرکت می کردند، هوا نم بود

شعله ی آتش را زیاد کردم و شروع کردیم به آواز خواندن؛

آوای انسان

“بارون بارونه زمینا تر می شه”

پرسید: « تو نمی ترسی؟ »

گفتم: « نه نمی ترسم، چون که تو با منی »

و صداها کمتر شد، هوا خنک بود

پاییز 1388

*  *  *

خیلی نیاز داشتم که تو این حال و هوا یک چیزی بنویسم. با استفاده از این کلمات، توی یک فضای بارونی و… دارم ایمان میارم که آوردن کلمات روی کاغذ روح آدم رو آروم می کنن. البته جا داره برای علف جارو از سی. اس. لوئیس عزیزم هم تقدیر کنم که در مجموعه تواریخ نارنیا فرمودند که؛ اگه نمی دونید بدونید که علف جارو نرم ترین بستر دنیاست و البته در جای دیگری هم ذکر کردند که؛ خیلی سخته آدم شب رو با لباس بخوابه و نه دیگه دارین وارد جزئیات می شین! خیر سرم فردا امتحان میان ترم دارم نشستم که درس بخونم. با این توصیفاتی که من کردم فکر کنم شماها از فردا یکی یه جلد نارنیا بگیرین دستتون بخونین… هیچ هم از این خبر ها نیست نا سلامتی نارنیا کتاب بچه هاست! ولی بدور از شوخی فضای این متن شبیه یکی از فصل های “در قند هندوانه” ی ریچارد براتیگان به اسم ” یک عشق، یک باد” هستش. من هم دارم به این نتیجه می رسم که آدم باید برای داستان نوشتن یاد بگیره که چطور جمله بنویسه و شعر بگه. مثلا من الان خودم نمی دونم اسم این رو شعر بزارم یا داستانک. ولی یه مایه های می نیمال و رمانتیک قشنگی داره که برام دوست داشتنیش می کنه.

:)

گرمای دست تو

سپیدی برف

و گرمای دست تو

در دستان من

زمستان 1387 – زمستان 1388

*  *  *

این هم هایکوی گرم و مهربون توی سردی هوا. تازشم هیچ تناقضی با کلید واژه ی فصل زمستان نداره :)

عکس: از مجموعه ی “برف های یک شب بی خوابی” در زمستان 1386، مجموعه عکس هایی که یک روز صبح با دوربین وی جی اِی گرفتم!

سکوت سرد

صبح کوهستان

سکوت

سنگ ها یخ بسته اند

پاییز 1388

کدویِ برتیگَن

داستانی خیالی

به مناسبت کشف آب در کره ی ماه

زمانی که شعبده باز برای اولین بار تصویر باریکه ی آبی را دید که در ماه کشف کرده اند شوق ایده ای بکر در سرش شکل گرفت. هیچ کدام از ایده هایش، و میلیون ها دلار پولی که برایش به ارمغان آورده بودند، تا کنون مثل این یکی وسوسه اش نکرده بود.

پس تمام دارایی هایش را به پول نقد بدل کرد و عازم اولین سفر تفریحی برای بازدید از باریکه ی آب تازه مکشوف در ماه گردید. از وسایل شعبده با خود هیچ چیزی نبرد، توشه ی سفرش تنها یک کتاب کوچک شعر بود که با ناشی گری تمام از نو صحافی شده بود و در جیب پالتویش قرار می گرفت. فضانوردان دوربین های تلوزیونی را برایش کار گذاشتند و برنامه به روی آنتن رفت.

بزرگ ترین شعبده باز قرن، بزرگ ترین ایده ی خود را به نمایش می گذاشت. چشمان هزاران تماشاگر جایی آن دور ها در سیاره ی زمین به نمایش دوخته شده بود؛

او با لباس فضانوردی اش همچون دلقک ها – بیشتر شبیه یک کانگورو – خود را به پای چشمه، یا بهتر است بگوییم جایی که در آن باریکه ی آب به بیرون می تراوید رساند. کنار آن زانو زد و خم گشت، جوری که انگار می خواهد آب بنوشد، دستانش را به طرف محفظه ی محافظ سرش برد:

قلب های مردم در حال ایستادن بود، او چه می خواست بکند!

دست ها با سختی تمام سعی کرد که گیره های محفظه را باز کند…

هیچ کس نمی توانست باور کند، تا لحظاتی دیگر قوانین اثبات شده ی فیزیک زیر سوال می رفت!

یک فشار دیگر – و محفظه این بار باز شد و کاملا به کناری رفت…

تماشاگران پای تلوزیون های خانگی شان نفس های حبس شده را بیرون دادند. در نگاه اول به نظر می رسید که ترفند ماه نورد گرفته باشد.

هیچ بادی موهایش را تکان نمی داد - بر زمین چهار دست و پا شد و با عجز و ناتوانی دهانش را به سمت آب برد تا که جرعه ای از آن بنوشد. همچون موجودی مفلوک – در حینی که دو کانگوروی دیگر با عجله به سمتش می جهیدند – بر زمین ماه دست و پا زد و برای آخرین بار با چشمان شرارت بارش که خون در آن ها دلمه بسته بود به دوربین خیره گشت. لحظه ای دیگر طول نکشید؛ کله ی شعبده باز منفجر شد و مغزش به روی دوربین پاشید.

هیچ کس از این شوخی خنده اش نگرفت، اما بنابر وصیت نامه اش هنگام تشییع جنازه، شعری را از کتاب شعری که هنگام سفر در جیب پالتویش قرار گرفته بود خواندند:

“این روز ها انسان ها بر روی ماه گام می زنند

و رد پاهای شان را مثل کدو

روی آن دنیای مرده می کارند.

در حالی که

روی همین زمین زنده

در سال بیشتر از سه میلیون نفر از گرسنگی می میرند.”*

و بدین ترتیب شعبده باز، آخرین شعبده اش را با الهام از کدوی ژولورنِ ریچارد براتیگان؛ جادوگر قرن بیستم به هم رساند.

روحش شاد و یادش گرامی باد

محمود افشاری؛ پاییز 1388

*: شاعر: ریچارد براتیگان، عنوان: کدوی ژولورن، سروده شده در: زمین، در تاریخ: بیست جولای 1969، از کتابِ: دری لولا شده به فراموشی؛ ترجمه ی یگانه وصالی

بکوب بر درِ بهشت

Mama, take this badge off of me
I can’t use it anymore
It’s gettin’ dark, too dark for me to see
I feel like I’m knockin’ on heaven’s door

مامان این نشان رو از من بگیر

نمی تونم بیشتر از این ازش استفاده کنم

داره تاریک می شه، اون قدری که نمی تونم ببینم

حس می کنم مثل اینه که دارم به در بهشت می کوبم

Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

Mama, put my guns in the ground
I can’t shoot them anymore
That long black cloud is comin’ down
I feel like I’m knockin’ on heaven’s door

مامان، تفنگام رو توی زمین دفن کن

بیشتر از این دیگه نمی تونم بهشون شلیک کنم

اون ابر سیاه بزرگ داره پایین میاد

من احساس می کنم که بر در بهشت می کوبم

Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door
Knock, knock, knockin’ on heaven’s door

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

بکوب، بکوب، بکوب بر در بهشت

*  *  *

شناسنامه ی آهنگ:

نام: بکوب بر در بهشت (Knockin’ on Heaven’s Door)

ترانه سرا: باب دیلن (Bob Dylan)

سال اولین انتشار: 1973

برای موسیقی فیلم پت گریت و بیلی کید (Pat Garrett and Billy the Kid)

راستش از وقتی این ترانه نظرم رو جلب کرد تا چند لحظه پیش که کمی در مورد تحقیق کردم فکر می کردم که این یک ترانه ی ضد جنگ – و احتمالا بر علیه جنگ در ویتنام – هستش. اما خب به نظر می رسه ترانه ای برای یک فیلم وسترن باشه – از سن پکن پا- سر همین هم با این لحن کابویی ترجمش کردم و شما هم با همین لحن بخونیدش.

این ترانه راجع به کسیه که دیگه نمی تونه رولش رو بازی کنه، انگار که رو به مرگه و به نظر می رسه که شدیدا ترانه ی مناسبتی ای شده باشه (اگر کسی دقیق تر از مناسبت هایی که این ترانه به خاطرش اجرا می شه رو می دونه بهمون بگه).

بکوب بر در بهشت در میون 100 ترانه ی برتر آواز ها رتبه ی 12 ام رو داره و در جدول 500 تایی بزرگ ترین ترانه های تمام تاریخ نشریه ی رولینگ استون که در سال 2004 تهیه شده جایگاه 190 ام رو بدست آورده.

گروه ها و خواننده هایی که نسخه ای از این آهنگ رو اجرا (به اصطلاح کاور) کردن اون قدر زیاده و حرت انگیزه که بعید می دونم کسی رو وسوسه نکنه که یکی زاز این نسخه هاش رو گوش کنه، این ها فقط چند تا از این لیست بلند بالا هستند:

اریک کلپتون، گانز روز، آوریل لون، باب مارلی، راجر واترز، باب دیلن و…

و از نابغه ای مثل باب دیلن کمتر از این هم انتظار نمی ره.

بعد التحریر: فیلم رو دیدم. شاهکاره :)

بعد التحریر 2: دوست عزیزی راهنماییم کرد واشتباهی رو که توی ترجمه انجام دادم بودم رو اصلاح کردم. تشکر می کنم ازش  ;-)

انفجار نوستالژی

کلاس اول

پای تخته سیاه؛

دست های کچی

تی شرت از زیر مقنعه، یونیفرم سرمه ای پسر بچه ها

روز – خارجی – هوای سرد پائیزی

بوی نارنگی نو رس

بوی صابون های فانتزی… ادبیات نسل نو

کلاس اول

ثلث اول

شاگر اول

بدون گریه؛ عشق اول

چوب ناظم – چک خانوم معلم؛ بهت زده نگاه من به دستان باریکش

صدای زنگ اخبار که در دالان مدرسه می پیچید انگار جبرئیل دست به کار خلقت آدمی شده باشد. در این صبح روشن گویی که خود الهه های دانش و رستگاری بر جبهه ی خوشبختی مان فرود آمده باشند.

اما میوز را تنها در زنگ ها تفریح دیدیم؛

اولی ها شلخته

دومی ها پاتخته

سومی ها رئیس اند

چهارمی ها پلیس اند

پنجمی ها رفوزه یک وره می رند تو کوزه

کوزه که در نداره

باباش خبر نداره

کوزه که در دار شد بابش خبر دار شد…

بچه های مدرسه:

قبول خرداد – مردود شهریور

و السلام

در توست

 

 

 بعد از دیدن کارتون “لاپوتا: قلعه ای در آسمان” به این نتیجه رسیدم که اسطوره و رویا در قالب انیمه می تونه الگویی برای رستگاری انسان باشه. باور کنید جدی می گم واقا کار خیلی قشنگی بود، اگه تونستید حتما ببینیدش و البته موسیقی شاهکاری هم داشت که  ترجمه ی ترانه ی آخرش رو با لینک دانلود این پایین براتون گذاشتم. خوش بگذره ;-)

پ.ن: این حروف ناز و خوشگل و قشنگ حروف چینی ای هستند که زبان ژاپنی رو باهاشون می نویسند موسوم به حروف هان. البته من ترجمه رو از روی ترجمه ی انگلیسی ترانه انجام دادم. توضیحات کامله فقط لذت ببرید و از دستش ندین…

شناسنامه ی آهنگ:

نام: در توست (Kimi o Nosete, Putting on You)

خواننده: روشیتا

زبان: ژاپنی

آلبوم: موسیقی متن انیمه ی “لاپوتا: قلعه ای در آسمان” ( Laputa: Castle in the Sky OST)

سال: 2003

استخراج لیریک ها (انگلیسی، کانجی و روماجی): اینجا

لینک دانلود: اینجا

 

 

あの地平線 輝くのは

どこかに君を 隠しているから

たくさんの灯(ヒ)が 懐かしいのは

あのどれか一つに 君がいるから

درخشش افق از این روست که

جایی تو را در خود پنهان کرده

دلیل این که من در آرزوی  نور ها هستم

این است که  آن جا تو یکی از آن ها هستی

さあ出掛けよう 一切れのパン

ナイフ ランプ鞄に 詰め込んで

چنین است، که من عازم می شوم، با تکه ای نان

یک خنجر، یک چراغ، که در یک کیف جا دادم شان

父さんが残した 熱い想い

母さんがくれた あのまなざし

پدر شوق سوزانش را برایم به جا گذاشته است

مادر چشمانش را به من داده

地球は回る 君を隠して

輝く瞳 きらめく灯火(トモシビ)

地球は回る 君をのせて

いつかきっと出逢う 僕らをのせて

زمین می چرخد، پنهانت می کند

چشمانی درخشان، روشنایی ها چشمک می زنند

زمین می گردد، تو را با خود می برد

هر دوی ما را با خود می برد به امید دیدار دوباره

父さんが残した 熱い想い

母さんがくれた あのまなざし

پدر شوق سوزانش را برایم به جا گذاشته است

مادر چشمانش را به من داده

地球は回る 君を隠して

輝く瞳 きらめく灯火(トモシビ)

地球は回る 君をのせて

いつかきっと出逢う 僕らをのせて

زمین می چرخد، پنهانت می کند

چشمانی درخشان، روشنایی ها چشمک می زنند

زمین می گردد، تو را با خود می برد

هر دوی ما را با خود می برد به امید دیداری دوباره

*  *  *

ترجمه ی انگلیسی (متن فارسی از این متن برگردانده شده):

The reason the horizon shines / is that somewhere it’s hiding you / The reason I long for the many lights / is that you are there in one of them / So, I set out, with a slice of bread /a knife, a lamp, stuffed in a bag / Father left me his burning desire / Mother gave me her eyes / The earth turns, hiding you / Shining eyes, twinkling lights / The earth turns, carrying you / carrying us both who’ll surely meet / Father left me his burning desire / Mother gave me her eyes / The earth turns, hiding you / Shining eyes, twinkling lights / The earth turns, carrying you /carrying us both who’ll surely meet

*  *  *

متن ترانه به حروف روماجی (ژاپنی با حروف لاتین):

Ano chiheisen kagayaku no wa / Dokoka ni kimi o kakushite iru kara / Takusan no hi ga natsukashii no wa / Ano doreka hitotsu ni kimi ga iru kara / Saa dekake you hitokire no PAN / NAIFU RAMPU kaban ni tsumekonde / Tousan ga nokoshita atsui omoi / Kaasan ga kureta ano manazashi / Chikyuu wa mawaru kimi o kakushite / Kagayaku hitomi kirameku tomoshibi / Chikyuu wa mawaru kimi o nosete / Itsuka kitto deau bokura o nosete / Tousan ga nokoshita atsui omoi / Kaasan ga kureta ano manazashi / Chikyuu wa mawaru kimi o kakushite / Kagayaku hitomi kirameku tomoshibi / Chikyuu wa mawaru kimi o nosete / Itsuka kitto deau bokura o nosete

در هوای تجریش

Image0863

خوشبختی  می پراکنند

هر صبح قبل ظهر

 در هوای تجریش

پاییز 1388

« ورودی‌های پیشین