از آن سوی گنجه به آن سمت دریا
در حد فاصل تیر چراغ برق تا قصر کایرپاراول
قلمرویی است که نارنیا می خوانندش؛
“نارنیا، نارنیا، نارنیا، بیدار شو، عشق بورز، اندیشه کن، سخن بگو. درخت های روان باش، جانوران سخنگو، آب های ملکوتی.” ¹
تو که در نبرد بوده ای؛
ای عزیز ترین ²
مرا ببر آن جا
بگذار خاطره ی جهان گرد از دلم محو شود
بگذار که بار دیگر زندگی کنم
در روزگاری که هیچ کس به خاطر ندارد اَش
یلدای 1388
1: از کتاب “خواهر زاده ی جادوگر” ششمین جلد از مجموعه تواریخ نارنیا. فصل آفرینش.
2: منظور لوسی پونسی، کوچکترین خواهر پیتر شاه کبیر از خانواده ی چهارنفره ی حکمرانان نارنیا است. اصلان، شیر بزرگ و فرزند امپراطور آن سوی دریا بار ها او را به این نام خطاب می کند.
* * *
شاید کسی که مجموعه تواریخ نارنیا رو نخونده باشه این پست به نظرش کمی عجیب بیاد. کتاب کودکانی که این قدر محبوب شد، در روح مخاطب هاش جا گرفت و واقا تاثیری گذاشت که شاید هیچ وقت هیچ کتابی نتونه روی هیچ کس بزاره. نقل به مضمون از آرمان سلاح ورزی که: “وقتی بچه بودیم معنای پشت استعاره ی هیچ کدوم از عناصر داخل این کتاب رو نمی فهمیدیم ولی به هر حال تاثیر خودش رو گذاشت.”
وقتی این کتاب رو تموم کردم، یا داشتم یکی از مجلد هاش رو می خوندم از آسمون داشت پر می بارید. خب شاید باورتون نشه (از نظراتی همچون کفتر پر می زد، یه نفر بالشت می تکوند و… به شدت استقبال می کنیم!) که خب حق هم دارید.
راستی امشب شب یلداست، شاید مفهوم طبیعی این شب با حرف های این کتاب شاهکار دایی لوییس عزیزم بی ربط نباشه. یلداتون مبارک
پ.ن: چیزی که باعث شد این شعر رو بنویسم؛ پست یکی از دوستان راجع به این که ایا دورانی بوده که مردم ایمان و باور داشته باشن و عکس بالای صفحه که تو وبلاگ دوست، خواهر و همسایه ی روز نوشته ها و یک کمی چیز های دیگه به شدت خود نمایی می کرد.
* * *
راجع به خود عکس:
عکاس: سمیه کرمی
مکان: ایستگاهِ دو کوهنوریِ توچال، (مسیر بام تهران)
تاریخ: 26 آذرماه 1388 دقایقی پس از غروب خورشید.









